تبليغاتX
من و او

 

انتظار تو فقط مال منه

سهم من از تو افسوس تو را نداشتنه

همه با همدیگه هستند

همه خیلی ها را دارند

یكی هست كه وقت گریه سر رو شونه هاش بزارن

ولی من از همه دنیا تو را داشتم ، تو را داشتم

وقتی كه گریه می كردم سر رو شونت میگذاشتم

همه تنهایی ها مال من بود، مال من بود

هر چی با همدیگه بودیم واسه من خیلی كم بود

بودن تو جرات پرواز برای این بال شكسته است

داشتن تو لذت لبخند

صدای این لبهای بسته است

دارم از عطش می میرم

ابر من كجا می باری

تن من خشكید و پوسید

تو به سبزه ها می باری

انتظار تو فقط مال منه

سهم من از تو افسوس تو را نداشتنه

همه با همدیگه هستند

همه خیلی ها را دارند

یكی هست كه وقت گریه سر رو شونه هاش بزارن

ولی من از همه دنیا تو را داشتم ، تو را داشتم

وقتی گریه می كردم سر رو شونت میگذاشتم

همه تنهایی ها مال من بود مال من بود

هر چی با همدیگه بودیم واسه من خیلی كم بود

 

+ نوشته شده توسط سارا در 88/03/09 و ساعت 0 |
 
من و تو قصه‌ی یک کهنه کتابیم، مگه نه؟
 
یه سوالیم، یه سوال بی‌جوابیم، مگه نه؟
 
یه روزی قصه‌ی پرغصه‌ی ما تموم می‌شه
 
آخرش نقطه‌ی پایان کتابیم، مگه نه؟
 
پشت هم موج بلا می‌شکنه و جلو می‌آد
 
وای بر ما که رو آب مثل حبابیم، مگه نه؟
 
کی می‌گه ما با هم‌ایم ، ما که با هم جفت غمیم
 
دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم، مگه نه؟
 
ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره
 
آسمون خشکه و ما تشنه‌ی ابریم، مگه نه؟
 
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم
 
ما دو تا پنجره‌ی رو به سرابیم، مگه نه… مگه نه؟
+ نوشته شده توسط سارا در 88/02/31 و ساعت 11 |
 
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
 
ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار
 
نکته ی روح فزا از دهن دوست بگو
 
نامه ی خوش خبر از عالم اسرار بیار
 
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
 
شمه ای از نفحات نفس یار بیار
 
بوفای تو که خاک ره آن یار عزیز
 
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
 
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب
 
بهر آسایش این دیده ی خونبار بیار
 
خامی ساده دلی شیوه ی جانبازان نیست
 
خبری از بر آن دلبر عیار بیار
 
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
 
به اسیران قفس مژده ی گلزار بیار
 
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
 
عشوه ای زان لب شیرین شکر بار بیار
 
روزگاریست که دل چهره ی مقصود ندید
 
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
 
دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن
 
و آنگهش مست و خراب از سر بازار بیار
+ نوشته شده توسط سارا در 88/02/30 و ساعت 18 |

...من و تو همچون دو طاووس همانند، در بهشت، بهشتی پر از "خویشتن"، مملو از همدیگر، میخرامیدیم؛ فضا سرشار "حضور"  و هوا لبریز عطر خوش و پاک دوست داشتن.

            زمان نبود، بود، اما تنها یک لحظه، یک لحظه ی دیدار، ابدیت در آن لحظه ایستاده بود،آن لحظه کشش ابدیت یافته بود. مکان نبود، بود، اما تنها یک جا، میعادگاه و بیکرانگی در آن جا گرفته بود، آن گوشه کشش بی کرانگی یافته بود. من و تو در سرزمین خدا، در دامان طلایی آفتاب عشق ورزیدن، در پرتو نقره فام مهتاب راز گفتن، در دشتهای زمردین رهایی، در آفاق قشنگ آشنایی، در دل سبز جنگلهای محرم، در سینه ی دریاهای شستگی از غبار، به شعر می گفتیم و به رقص می رفتیم و به موسیقی می سرودیم و به ...

            ملکوت جلوه گاه جلال خداوند بود و فضا آرامش روشن نیروانا داشت و جان زمزم عشق و دل کعبه ی دوست داشتن و نگاه رسول آشنایی و اندیشه پیر حکمت و درون وزشگاه "روح خدا" و سینه لوح پاک "نام ها" و دست نگهدار امین "امانت" و زمین شاهبال گسترده ی جبریل در زیر پایمان و آسمان شکوه اهورایی خدا بر بالای سرمان و افق لبخند جاوید طلوع در پیش رویمان و دشت جولانگاه رهایی در برابرمان و هوا روشن از نور امید، معطر از یاد ...

            جهان رام، زندگی آرام، ملکوت عظیم اما آشنا، هستی مطلق اما صمیمی، همه چیز جاوید اما همواره بدیع، نه گذشته و خاطره ی رنجور نداشتن ها و نه آینده و اندیشه ی هراسناک از دست دادن ها! همیشه "حال"، آنی طلایی که از ازل تا به ابد دامن کشیده و به مطلق رسیده! جایی که از همه سو به بی سویی پیوسته. پایان همه ی راهها، نیل همه ی سفرها، مائده های همه ی جوع ها، سرچشمه های همه ی عطش ها، آسمان به عرش خدا پیوسته، زمین به باران سحرگاهی شسته، پروانه های شوق نشسته، پرنده های خیال بی تکان، کبوتران آرزو بی جنبش، قاصدک ها در هوا ایستاده و ... "بودن" پر و زیبا، خشنود و خویشاوند!

در اعماق مرطوب و سرد جنگلهای بکر گم میشدیم و بر گلبرگ  های ترد و سیراب قطره های درشت و زلال شبنم های صبحگاهی را مینوشیدیم و پرندگان عفیف و معصومی که رمیدن و هراس را هرگز نیاموخته بودند، ما را که چون دو نهال تازه ای که نزدیک آشیانه هاشان روییده باشند به شور و آواز استقبال می کردند و از نهالی به نهال دیگر به بازی و عشق با یکدیگر پر می گشودند و ما نیز آنها را که زیبایی های رنگین و مهربانی می یافتیم به دستهای دوستی نرم و محتاط می گرفتیم و تا آن همه شعری را که خدا در بالهایشان سروده بود به نگاههای خویش با هم بخوانیم و به دلهای خویشاوند خویش به هم زمزمه کنیم و در احساس مشترک هر اعجاز خدا خویش را در آن در حضور هم احساس کنیم. هر یک از ما پرنده ای را که در زیر دستهای ما تسلیم لذت مطبوع و نوازش گر خویش بود به لبهای دیگری می سپرد. هستی گرم و عشق سرشار لذت بود. هوس ها تا هرجا که خواستن توان داشت همه جا، رها از هر نبایستن، می خرامیدند و آرزوها همه آسان ، وصال ها همه نزدیک و عطشها همه سیراب... و جهان غرق بهار، لبریز عشق، بی قرار لذت بود.

همه چیز در آرامش شیرین و سیراب وصال میگذشت، ذرات وجود همه در رویایی اثیری شنا می کردند، و ما ، در آغوش مطلق ها، به هم میزیستیم، در هم دم می زدیم. و در "بودن" هم معنی می یافتیم و در آفریدن هم ساخته میشدیم و در چگونگی هم ماهیت می گرفتیم و در آشنایی هم به خو آشنایی میرسیدیمو اینچنین زندگی می کردیم و کائنات ، همه مهربان، در زیر پنجره ی عزیز خانه مان، به لذت و مستی و عشق، آرام و خاموش و رام ما بودند. روزی، در یک صبح آرام و اسرار آمیز، حادثه ای روی داد. چندی بود که دلم گواهی خبری را می داد. گوئی بر لب همه ی اشیاء عالم حرفی برای گفتن بیقراری میکند. در چهره ی آرام و زلال آسمان معصوم سایه ی ناپیدای رازی ناشناس افتاده است. چنین می نمود که همه چیز در انتظار گنگی دقیقه شماری می کند. اما، در آرامشی آنچنان عظیم و نیرومند که جاودان می نمود، من هیچ حادثه ای را باور نمیتوانستم کرد.

من هیچ حادثه ای را باور نمیتوانم کرد

من هیچ حادثه ای را باور نخواهم کرد

....

باور این حادثه مرگ من خواهد بود

برگرد

...

+ نوشته شده توسط سارا در 88/02/06 و ساعت 21 |

من ازپشت شبهای بی خاطره          من از پشت زندان غم آمدم

من از آرزوهای دور و دراز         من از خواب چشمان نم آمدم

تو تعبيـر رويـای ناديده ای           تو نوری که بر سايه تابيده ای

تويک آسمان بخشش بی طمع          تو بر خاک ترديد باريده ای

تو يک خانه در کوچهء زندگی      تو يک کوچه در شهر آزادگی

تو يک شهر درسرزمين حضور     تويی راز بودن به اين سادگی

مرا با نگــاهت به دريــا ببــر             مرا تا تماشــای فردا  ببــر

دلم قطره ای بی تپش درسراب          مرا تا تکاپوی دریـــــا ببـــر

      

+ نوشته شده توسط سارا در 87/12/06 و ساعت 19 |
او عشق بود، برای من دلنشین و دلنواز
 
به تمامی ارزش های یک انسان
 
برایم عشق بود، به بزرگی تمام آفریده های خدا
 
و من مبهوت و مسحور ِ خالق، از چنین خلقتی
 
خلقتی ناب و ماندگار، نه به تعداد پرنده ها و گل ها، نه
 
ستاره ها و دریاها
 
بلکه یگانه
 
یگانه و یکتا به درخشندگی خورشید، به تنهایی ماه و به
 
عظمت دنیا
 
وجودی که نه مثل دارد و نه همراه
 
نه مانند و همزاد
 
و من هر روز تازه و شاداب، هر آن مسرور و مشتاق
 
از وجد وجود او
 
او
 
چون خورشید دور نشسته است و من اما، هر صبح با
 
نور یادش گرم می شوم
 
چون عطر به فاصله ها پرواز کرد و من اما، هر نسیم از
 
بوی خاطرش مست می شوم
 
چون قصه های شبانه خوابید و من اما، هر شامگاه به
 
رویای قاصدک ها بیدارم
 
او
 
چون بهشت ، خانه ی بعیدم گشت و من اما، هر نماز در
 
آرزوی چیدن دستش باغ سیب می کارم
 
+ نوشته شده توسط سارا در 87/11/19 و ساعت 20 |
به سوی تو
به شوق روی تو
به طرف کوی تو
سپیده دم آیم
مگر تو را جویم
بگو... کجایی؟
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم
بگو... کجایی؟
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم
بگو... کجایی؟
به دست تو دادم دل پریشانم
دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا
بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من؟
تا هستم من اسیر کوی توام، به آرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم
بگو... کجایی؟
به دست تو دادم دل پریشانم
دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا
بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
+ نوشته شده توسط سارا در 87/11/11 و ساعت 1 |

شباي رفتن تو / شباي بي ستاره است

ببين كه خاطراتم / بي تو چه پاره پاره است

 

با هر نفس تو سينه / بغض تو تو گلومه

با هركي، هرجا باشم / عكس تو رو به رومه

 

آخ كه چقدر تنگه دلم / براي اون شبامون

كاشكي كه اون عشق بشينه / دوباره تو دلامون

 

چي ميشه برگردي بازم / به روزاي گذشته

هواي پاييزي چرا / تو عشق ما نشسته

 

شباي رفتن تو / شباي بي ستارس

ببين كه خاطراتم / بي تو چه پاره پارس

 

سپردي عهدمونو / به دست باد و بارون

منو زدي به طوفان / خودت گرفتي آروم

 

قهر تو راهو بسته / غم دلمو شكسته

تو اين صداي خسته / ياد تو پينه بسته / غم دلمو شكسته

 

غروبه، باز دوباره / شب توي انتظاره

ابر تو نگام نشسته / خيال گريه داره

 

اسم تو فريادمه / درد تو صِدام ترانه است

خنده ي آينه تلخ و / بي تو پر از بهانه است

 

آخ كه چقدر تنگه دلم / براي اون شبامون

كاشكي كه اون عشق بشينه / دوباره تو دلامون

 

چي ميشه برگردي بازم / به روزاي گذشته

هواي پاييزي چرا / تو عشق ما نشسته

+ نوشته شده توسط سارا در 87/11/01 و ساعت 1 |

با تو هستم ای مسافر ای به جاده تن سپرده
ای که دلتنگی غربت منو از یاد تو برده منو از یاد تو برده
هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره
گل به گل گوشه به گوشه تو رو یاد من می آره
با تو من چه کرده بودم که چنین مراشکستی
بی وداع وبی تفاوت سردوبی صداشکستی سردوبی صداشکستی
به گذشته بر میگردم به سراغ خاطراتم
تازه می شود دوباره از تو داغ خاطراتم
به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن
هرکجاباشی وباشم به تو برمی گردم از من
این توئی همیشه ی من توی آینه تقدیر
با همه شکستم از تو نیستم از دست تو دلگیر
با تو من چه کرده بودم که چنین مراشکستی
بی وداع وبی تفاوت سردو بی صداشکستی سردو بی صداشکستی

      

+ نوشته شده توسط سارا در 87/10/22 و ساعت 22 |

نمی دانم تو میدانی؟ 

  دل من درهوای دیدنت بی تاب گشته 

سراپای وجودم درفراقت آب گشته 

 زهجرت دیدگانم  همچو  دریایی ز خون گشته

غم و دردم فزون گشته  

و از تب در میان بسترم چون شمع می سوزم

برای دیدن رویت 

دو چشم اشکبارم را به روی ماه میدوزم 

و با او از از غم و درد درونم راز می گویم  

نمی دانم تو میدانی ؟   

که  من اینک دورن بستر خود سخت میگریم 

و اکنون  درفضای خاطرم پیچیده عطر جانفزای خاطرات تو 

کنون با خاطرات عشق شیرینت  

چه زیبا عالمی دارم 

 و بی تو ای عزیز من چه جانفرسا غمی دارم !! 

هنوز آوای تو در گوش جانم سخت  می پیچد  

نگاه آشنایت در نگاهم گرم می خنددد 

و می گرید دل دیوانه ام امشب . . . 

نمی دانم تو میدانی؟ 

      

+ نوشته شده توسط سارا در 87/10/21 و ساعت 23 |


Powered By
BLOGFA.COM